تصویر پروفایل

ميرفخرالدين سیدی کورایمآفلاین

  • 143
  • 0

    نوشته‌ها

  • 0

    نظرات

  • 9.4K

    بازدیدها

  • دوستان عزیزم مانند همیشه در روز تولدم مرا شرمنده محبت‌های خودشان می‌کنند. چون زبانم از پاسخ به محبت دوستان قاصر است؛ برای جبران مافات مکتوبه‌ای تدارک دیده‌ام که امیدوارم دوستان به دیده منت از من بپذیرند و وقت و حوصله خواندنش را داشته باشند.
    حکایت تاریخ تولد من!
    اگر دیدید کسی با سن بالای چهل سال و اندکی ته‌لهجهِ ترکی، شماره شناسنامه‌اش مثل من تک‌رقمی است، تردید نکنید که دهاتی و یا با لفظ کمی مودبانه‌تر روستایی می‌باشد از اهالی آذربایجان بزرگ. چرا؟ عرض می‌کنم: 72 سال پیش، وقتی مادر مرحومه من، در سن 23 سالگی در مملکت کورائیم، در 35 کیلومتری جنوب اردبیل در حالی که شوهر بالای سرش نبوده، چون برای فعلگی و درآوردن یک لقمه نان، در تهران به سر می‌برده است، مرا با دست‌های توانای عاقله‌زنی به نام سلطان خانم، قابله مدرسه نرفته ولی کاربلد روستا، به دنیا آورد، آنجا از جهان متمدن هیچ نداشت. آب و برق که هیچ، حتا یک جاده‌ی خاکی ماشین‌رو هم نبود. رفت و آمد به شهر با اسب و قاطر و الاغ و گاهی پیاده صورت می‌گرفت. مامور ثبت احوال سالی یک بار، آن هم از ماه سوم بهار تا اوایل پاییز در یک روز آفتابی با اسبی که خورجینی پر از اوراق دولتی و شناسنامه سفید و مهر و دفتر ثبت به پشت داشت، برای دادن شناسنامه به تازه متولدین سال پیش و سال جدید به ده می‌آمد و معمولاً یک روز در خانه یکی از اهالی روستا اطراق می‌کرد و به نوشتن و دادن سجل می‌پرداخت. در جغرافیایی که از اواخر آذرماه با ریزش اولین برف زمستانی تا اوایل اردیبهشت سال بعد، ارتباط اندک ولایت با شهر اردبیل قطع می‌شد، طبیعی بود مامور ثبت احوال نتواند بیش از یک بار در سال به روستا بیاید. در روز حضور مامور در ده، برای گرفتن شناسنامه، از پدر نوزاد یکی دو روزه تا پدران کودکان چند ماهه و حتا یک‌ساله حاضر می‌شدند.
    آن زمان در روستا، کسی نام ماه‌های شمسی را نمی‌دانست. از کل تقویم هجری خورشیدی فقط عید نوروز را به رسمیت می‌شناختند و از ماه‌های هجری قمری هم چهار ماه شعبان، رمضان، محرم و صفر برای مردم آشنا بود. تقویم سال هم به چهار فصلِ بهار، تابستان، پاییز و زمستان خلاصه می‌شد و اگر می‌خواستند تاریخی بدهند برای مثال می‌گفتند آخرهای بهار یا وسط تابستان و همین طور اول و وسط و آخر دو فصل دیگر. حتا اسم روزهای هفته هم با تقویم ملی نمی‌خواند. شروع هفته با شنبه بود، یکشنبه به اسم روز شیر (سوت گونی) دوشنبه، روز نمک (دوز گونی) سه‌شنبه، عصر چهارشنبه (چَرشنبَه آخشامی) چهارشنبه، روز چهارشنبه (چَرشنبَه گونی) پنجشنبه، عصر آدینه (آدینا آخشامی) و جمعه، روز آدینه (آدینا گونی) گفته می‌شد.
    حال پدری را تصور کنید که جلوی مامور ثبت احوال ایستاده و در پاسخ مامور که می‌پرسد اولاد دختر است یا پسر و اسمش چیست؟ اگر پسر باشد، معمولاً یک اسم دو بخشی با پسوند «علی» گفته می‌شود و اگر دختر باشد و آن دختر چند خواهر بزرگ‌تر از خودش نداشته باشد، یک اسم رایج که معمولاً می‌تواند نام مادر بزرگ مرحومه‌اش باشد برایش انتخاب می‌شود و اگر چندمین دختر متولد شده خانواده باشد، برای پایان دادن به دخترزایی مادر نوزاد، اسم تمام‌گل، گل‌تمام یا قزبس رویش می‌گذارند.
    حال می‌رسیم به اصل ماجرا که بهانه نوشتن این مکتوبه شد و آن تعیین روز تولد بچه. اگر در ماه‌های فصل کار که پدر در روستا بوده و کودک به دنیا آمده باشد، یادش می‌افتد که وقت کاشت بهاره یا درو یونجه و گندم، زمان خرمنکوبی و برداشت و در نهایت هنگام شخم و کاشت پاییزه که حداکثر تا پایان مهرماه است بچه به دنیا آمده و اگر پسر بوده احتمالاً مشتلقی هم به اولین نفر که خبر تولد اولاد ذکور را به او رسانده، داده است، به مامور می‌گوید: آخر بهار یا وسط‌های تابستان یا اوایل پاییز و اگر در زمستان و در نبود او زنش زایمان کرده بود، می‌گوید توی زمستان به دنیا آمده است. البته آن چهار ماه قمری گفته شده هم خیلی وقت‌ها برای تعیین تاریخ تولد کودک کمک می‌کرد؛ مثلاً می‌گفتند در چندم ماه محرم یا صفر و شعبان و رمضان بچه به دنیا آمده و اسم‌های چهارگانه ماه‌های قمری پسران برگرفته از نام ماه تولدشان است. مامور هم به قرینه می‌دانست که فلان ماه قمری مطابق با چه ماهی از شمسی است؛ یک روزی را از این میان انتخاب می‌کرد و برای تاریخ تولد بچه می‌نوشت. این تاریخ تولد می‌توانست از یک روز تا بیش از صد روز پس و پیش باشد.
    اما تاریخ تولد من که در شناسنامه روز نهم فروردین 1331 ثبت شده است، چون در روزهای عید نوروز اتفاق افتاده و احتمالاً در همان روزهای فروردین‌ماه، مسافری از ولایت به تهران رفته باشد و خبر تولد نورچشمی پدر را که من باشم به او داده باشد زیاد است. من دومین اولاد و اولین پسر خانواده بودم و پدر در هنگام گرفتن شناسنامه، قطعاً یادش بوده که ولایتعهدش در حدود چه تاریخی پا به جهان هستی گذاشته است. اسم فخرالدین را که در مملکت کورائیم از آن زمان تا به امروز یگانه است، عموی پدرم از نام یک دوستش که در گاراژ مسافربری ایران ترانزیت در خیابان سپه و پشت ساختمان روزنامه اطلاعات آن زمان، کار می‌کرده پسندیده و برایم انتخاب کرده بود و چون سید هستیم و اولاد پیغمبر، پدر هم با افزودن پیشوند «میر» که سنت اجدادی ما است؛ مرا با نام میرفخرالدین متولد نهم فروردین 1331 شماره شناسنامه 6 به ثبت رسانده است.

درباره من

میرفخرالدین سیدی کورایم

اکنون بیشتر وقتم به کار پژوهش برای کارهای ارجاعی دوستان و نوشتن برای خودم صرف می شود.

متولد 9 فروردین 1331 اردبیل، دیپلمه ریاضی. فارغ التحصیل مدرسه عالی تلویزیون و سینما، فارغ التحصیل دانشکده هنرهای دراماتیک، ساخت حدود هفتاد فیلم مستند به عنوان تهیه کننده یا کارگردان.

sponsored

رفتن به نوار ابزار