تصویر پروفایل

ميرفخرالدين سیدی کورایمآفلاین

  • 143
  • 0

    نوشته‌ها

  • 0

    نظرات

  • 9.4K

    بازدیدها

  • اندر حکایت خرید کتاب
    روزنامه خاطرات
    فلان‌السلطنه
    روی میز کتابفروشی، چشمم افتاد به روی جلد کتابی با طراحی چشم‌نواز، در قطعی بین وزیری و رحلی به نام «روزنامه خاطرات فلان‌السلطنه» که داخل سلیفون بسته‌بندی شده بود. کتاب را برداشتم و پشت جلد آن را دیدم که نام و نشان نشر کارنامه را داشت که یادگار ارزشمندی از زنده‌یاد محمد زهرایی است. طبق معمول چون نیمه اول ماه بود، اختیار جیب از دست دادم و به قصد تورق پیش از خرید، سلیفون دور آن را پاره کردم و دیدم به‌به چه تماشایی است این کتاب، صفحات تمام‌رنگی، کاغذ متن 120 گرمی کرم‌رنگ با چاپ زمینه، صفحه‌آرایی ویژه با طراحی مجالس مرتبط با متن در بین فصول کتاب و صحافی ته‌دوز نفیس با جلد گالینگور دو تکه. پیش از آنکه خدمت صندوقدار محترم برسم، همان روی میز، فصل اول کتاب را که یک صفحه بیشتر نبود، خواندم. اگر شرم حضور داخل کتابخانه نبود، با صدای بلند، قاه‌قاه می‌خندیدم. ذوق‌زده از یافتن چنین تحفه‌ دل‌چسبی، کارت بانک مبارک را که هنوز موجودی قابل توجهی از حقوق اول برج در تهِ آن بود، به دست فروشنده دادم و با صدای بلند رمز چهار رقمی کارت را گفتم و او هم زد و فیش کوچک را از بالای کارتخوان جدا کرد و داد دست من. مبلغ 690 هزار تومان ناقابل برای یک کتاب که به‌راحتی می‌توان در عرض دو تا سه ساعت کل مطالب آن را خواند و گذاشت کنار. ناخودآگاه چرتکه مغز که امروز به آن ماشین حساب می‌گویند به کار افتاد. این مبلغ قیمت یک کیلو گوشت گرم است و با آن می‌شود حداقل دو تا سه وعده آبگوشت نهار خانواده را روبه‌راه کرد. اگر ناشر محترمِ خوش‌سلیقه، کمی اوضاع اقتصادی فاجعه‌بار جماعت کتابخوان را در نظر می‌گرفت، می‌توانست با صرف نظر کردن از این حد از تزئینات و تشریفاتِ شاید غیر لازم، کتاب را در حداکثر 150 صفحه‌ی رقعی با کاغذ نازک معروف به «بالک» که این روزها رند بازار است، در بیاورد، و آن را با قیمت خداپسندانه‌ی 150 هزار تومان و به جای تیراژ 550 جلد، شاید با 5500 نسخه به بازار بفرستد. حواسم هست که ناشر، گرافیست، صفحه‌آرا، لیتوگراف و چاپخانه هم باید نان بخورند؛ ولی منصفانه نیست که بی‌جهت بهای این نان خوردن را سفره‌ی نحیف جماعت کتابخوان بپردازد.
    حال، با تمام مصیبت‌نامه‌ای که در حمایت از کتابخوانان کم‌بضاعت و بی‌بضاعت، به عنوان وکیل و وصی خودخوانده نوشتم، صادقانه عرض می‌کنم از خرید کتاب مطلقاً پشیمان نیستم؛ چون نیک می‌دانم با روند مشعشعانه و رو به رشدِ تولید بی‌پشتوانه‌ی اسکناس‌های بی‌زبان، چون ناگزیر از خرید کتاب بودم، سال آینده، باید برای یک جلد از چاپ سوم آن که هیچ تفاوتی با چاپ دومش نخواهد داشت، دست کم دو میلیون تومان که شاید در آن موقع قیمت نیم‌کیلو گوشت باشد می‌پرداختم. به‌واقع این بنده‌ی خدا با ذهن حسابگر و معاش‌اندیشی که در این سال‌ها به برکت حکمرانی درخشانِ دولتمردان کارکشته و مسلط به اقتصاد دلالی و بازاری، پیدا کرده است، به قول مذاکره کنندگان هسته‌ای بازی برد برد انجام داده‌ است! چرا؟ اولاً کتابی را که دلش می‌خواست بخرد، به‌موقع خریده و در ثانی با زیرکی و فکر اقتصادیِ اکتسابی، ارزش پول خود را با تبدیل آن به کالا حفظ کرده‌ است!
    حال غرض از این همه روده‌درازی و مرثیه‌خوانی برای خرید یک جلد کتاب، گیرم گران، برای چیست؟ عرض می‌کنم: این بنده‌ی خدا یک اخلاق خوب و شاید بد دارد و آن اینکه وقتی کتابی را ‌خواند و از آن خیلی خوشش آمد، دلش می‌خواهد عالم و آدم را در این خوشی شریک کند و بی‌ملاحظه، پیش دوست و رفیق و آشنا شروع به به‌به و چه‌چه می‌کند. معمولاً این ستایشگریِ بدون دستمزد و رایگان موثر می‌افتد و چند نفر از دوستان کتاب را می‌خرند. اما اگر کتاب مثل نمونه فوق‌الذکر قیمت‌اش بالا باشد و ممکن است دوستی جلوی ویترین کتابفروشی مثل گرسنه‌ بی‌پولی مقابل شیرینی‌فروشی، کتاب را ببیند و حسرت خریدن و یا دست کم خواندنش را داشته باشد و به سبب ملاحظات جیب خالی، نتواند بخرد و دچار ملال خاطر شود، آن وقت منِ ذوق‌زده‌ِ بی‌فکر ، به جای ثواب، بساط کباب راه انداخته‌ و دل دوستانم را سوزانده‌ام. برای رهایی از این مشکلِ خودساخته به راه حلی رسیدم و با یکی دو بار تجربه به نظرم رسید با این کار به قول قدیمی‌ها نه سیخ را سوزانده‌ام و نه کباب را. چطور؟ بله خواهم نوشت. در سال‌های سیاه کرونایی، اول برای حفظ جان و دوم از ترس اهل خانه، کمتر در بیرون از منزل آفتابی می‌شدم و بیشتر وقتم به خواندن و نوشتن می‌گذشت. یکی دو کتابی که قبلاً گرفته بودم، خواندم و دچار همان ذوق‌زدگی که پیشتر گفتم شدم و دلم خواست به دوستان معرفی کنم. اما به خاطر همان ملاحظات قیمت کتاب و جیب دوستان، فکر کردم کتاب‌ها را دوباره بخوانم و چکیده‌ای از مطالب آن را بنویسم، البته طوری که به فروش کتاب آسیب نزند و برای یاران کتابخوان بفرستم و باز البته پیش از ارسال از ناشر محترم هم کسب اجازه کنم. خلاصه‌نویسی کتاب اول بیش از یک ماه وقت برد. البته چیزی که آن زمان زیاد داشتم وقت بود. تجربه موفقی از کار درآمد. استقبال دوستان از متن ارسالی مرا ذوق‌زده کرد. حتا بعضی از دوستان رفتند و کتاب را خریدند و عکس روی جلد آن را بابت تشکر برایم فرستادند.
    حال می‌رسیم به کتاب حاضر، «روزنامه خاطرات فلان‌السلطنه» که شرح خریدش پیشتر رفت. گفتم که با دیدن کتاب ذوق‌زده شدم و بعد از خرید فی‌المجلس سه فصل اول آن را خواندم و ته دل گفتم آن 690 هزار تومان حلالتان باشد که خواندن همین چند صفحه بیش از آن مبلغ می‌ارزد. از همان جا تصمیم گرفتم که دوستانم را مانند دو سه کتاب قبلی در لذت خواندن این کتاب هم شریک کنم. اما یک نگرانی کوچک دارم و آن هشداری است که ناشر محترم برای محفوظ ماندن حقوق چاپ و نشر این کتاب برای خود، در صفحه شناسه می‌نویسد: «هر نوع استفاده تجاری از این اثر یا تکثیر آن به هر صورت (چاپ، فتوکپی، کتاب الکترونیک و نشر آن در فضای مجازی) کلاً و جزئاً، ممنوع و پیگرد قانونی دارد.» حال نمی‌دانم اگر من برای معرفی کتاب فقط دو فصل کوتاه از کتاب را در اینجا بیاورم شامل این تهدید و ممنوعیت می‌شود یا نه؟ مخصوصاً آنجا که قید «جزئاً» را آورده است. البته می‌دانم اگر نشر همین دو فصل در فضای مجازی موجب شکایت ناشر از این حقیر بشود، تا شکایت به دادخواست و طرح دعوا برسد، اینجانب به رحمت خدا رفته و هفت کفن پوسانده‌ است. چون قوه محترم قضائیه آن چنان مشغول رسیدگی به پرونده‌های نان و آبداری مثل چای دبش و بابک زنجانی و باغ 3000 مترمربعی ازگل و صدها اختلاس چند صد هزار همتی هست که هرگز نوبت به ما نمی‌رسد و بی‌تردید، ناشر محترم عاقل‌تر از آن است که برای نشر بی‌اجازه این دو صفحه بخواهد ادعای غرامت بکند. حال این شما و این فصل اول و فصل یازده کتاب که فقط به خاطر کوتاه بودن متنِ آنها، انتخاب شده‌اند و الا، بسیاری از فصول دیگر کتاب با نمک‌تر و جذاب‌تر از این دو فصل هستند.
    فصل 1
    «صبح حمام رفتم. نزدیک ظهر دربخانه رفتم. شرفیاب حضور مبارک شدم. دیدم قبلة عالم کبک سه‌روزه با کباب جگر بلدرچین میل فرموده به اسهال افتاده‌اند. تکدر خاطر داشتند. فی‌الواقع خوف کردم. مخصوصاً که حکیم طولوزان هم فرانسه رفته. شاه فرمودند فلانی، این شکم‌روِش را چه کنیم؟ عرض کردم پادشاه فرانسه این‌طور مواقع استفراغ می‌فرمایند … آبِ روی آتش را می‌ماند. قبلة عالم ظرف خواستند. هرچه انگشت زدند مفید نیفتاد. فرمودند فلانی، تو انگشت بزن. چاکر دو سه بار انگشت زدم. دیدم چاره نمی‌شود. خیلی پریشان خاطر شدم. دستم را تا آرنج فرو کردم توی حلقِ مبارک. دیدم چشم‌های قبلة عالم دارد از کاسه بیرون می‌زند. در این بین تاجر سوئیسی که اجازة ورود دارد وارد شد. چیزی نمانده بود پس بیفتد. گفت فلانی، شاه را کُشتی! گفتم علاج اسهال است. گفت حکماً باید دستت را بیرون بکشی، الان است که قبلة عالم سَقَط شوند. دیدم سگرمه‌های قبلة عالم در هم رفت. عرض کردم فارسی خوب نمی‌داند. قدری آرام شدند. دستم را که بیرون کشیدم بندگان همایونی صدای مهیبی بیرون دادند. راه پایین که باز بود، راه بالا هم باز شد. هرچه انتظار کشیدیم بند نیامد. فرستادم دنبال حکیم کرمانشاهی که بیاید لااقل یک طرف را سد کند. هر طور بود قبلة عالم را خواباندیم. تا فردا چه شود.»
    فصل 11
    «امروز که بدربخانه رسیدم دیدم غوغایی‌ست. از شقاوت‌السلطنه سؤال کردم، گفت بی‌خبر است. بندگان همایون ملتفت حضور بنده شده امر به احضار فرمودند. وارد که شدم دیدم ملیجک زیر میز قبلة عالم پنهان شده خنده می‌کند. قبلة عالم را خیلی سرحال یافتم. خدا را شکر نموده دست به سینه ایستادم. اشاره فرمودند که همان‌جا بایست. وزیر طهران با کمال بی‌دماغی وارد شده عرض کرد اگر قبلة عالم اجازه فرمایند خانه‌نشین شوم. ذات شهریاری با کمال بشاشت علت را سؤال فرموده به ملیجک چشمک زدند. وزیر طهران عرض کرد اگر جان‌نثار می‌دانست که عاقبت مضحکة خاص و عام خواهد شد بیش از پنجاه سال حفظ سلامت را زالو به مقعد ضعیف خود نمی‌انداخت سهل است، روزی دو سه فنجان هم قهوة سلطنتی زهرمار می‌کرد. قبلة عالم قدری مکدر شده پرخاش فرمودند که بزمجه، کنایه می‌زنی؟ وزیر بی‌حساب پریشان بود. باز هم ادب کرده سکوت نمود. مبلغی گریه سر داد. رحمت قبلة عالم او را شامل شده اجازة مرخصی فرمودند. بیرون که رفت با ملیجک چنان خنده کردند که چهل‌چراغ به نوسان افتاد. خیلی تردماغ بودند. تفصیل را فرمودند. بنده هم ناچار مبلغی خندة بی‌نمک نموده افسوس خوردم که شصت سال آبروی اشخاص را چرا باید این بچه به افتضاح بکشد.
    وزیر طهران میان وزرا ایستاده بوده که گزارش عرض نماید. نوبت که می‌رسد میان تالار می‌آید. گزارش را که می‌خوانده ملیجک دفعتاً خود را پشت او رسانده مقابل چشم عالَمی از پس با دو دست تنبان او را گرفته پایین می‌کشد. این بیچاره هم به جهت باد فتق از پوشیدن شلوار زیر عاجز است. هنگامه می‌شود. قبلة عالم خنده را نگاه داشته به اتاق دیگر می‌روند، ملیجک هم فراراً آمده زیر میز پنهان می‌شود. سر و صدا و خنده به آسمان رفته غوغا می‌شود. با این اوصاف معلوم نیست آقایان بگذارند این بچه جان در ببرد. خیلی از عاقبت این افعال هراس دارم.
    فخرالدین سیّدی کورائیم
    10 مرداد 1403

درباره من

میرفخرالدین سیدی کورایم

اکنون بیشتر وقتم به کار پژوهش برای کارهای ارجاعی دوستان و نوشتن برای خودم صرف می شود.

متولد 9 فروردین 1331 اردبیل، دیپلمه ریاضی. فارغ التحصیل مدرسه عالی تلویزیون و سینما، فارغ التحصیل دانشکده هنرهای دراماتیک، ساخت حدود هفتاد فیلم مستند به عنوان تهیه کننده یا کارگردان.

sponsored

رفتن به نوار ابزار