-
ميرفخرالدين سیدی کورایم 1 سال, ماه 9 قبل
قصههای دلتنگی:
یک نمایشنامه کوتاه
کودکی دیرهنگام
پیرمرد هفتاد سالهای را به پاسگاه آورده بودند. چون با سنگ، شیشهی پنجرهی همسایه را شکسته بود.
افسر پلیس، ورقه بازجویی را با یک خودکار، جلو پیرمرد گذاشت و گفت: بنویس
پیرمرد: عینکم همراهم نیست. چشمانم خوب نمیبینند. خودتان بنویسید.
پلیس، ورقه را جلو خود کشید و پرسید: اسم؟
پیرمرد: مملی
پلیس قلم را از روی کاغذ برداشت و گفت: واقعاً اسمت مملی است؟
پیرمرد: اسمم محمدعلی است؛ ولی مملی صدایم میکنند.
پلیس: کیها مملی صدایت میکنند؟
پیرمرد: توی خانه، بچههای محل.
پلیس: یعنی هیچ کس تو را محمدعلی صدا نمیکند؟
پیرمرد: چرا آقا! فقط پدر بزرگم مرا محمدعلی صدا میکند.
پلیس با تعجب پرسید: یعنی شما با این سن و سال پدر بزرگ هم دارید؟
پیرمرد: بله آقا.
پلیس خودکار را روی میز گذاشت و پرسید: لابد پدر هم دارید؟
پیرمرد گفت: بله آقا.
پلیس پرسید: حالا پدرتان کجا هستند؟
پیرمرد: آقا، پیش پدر بزرگمان.
پلیس: پدر بزرگتان کجا هستند؟
پیرمرد: آقا، توی بهشت زهرا.
پلیس: پیر مرد، مرا دست انداختهای؟
پیرمرد: نه به ارواح خاک بابام، آقا.
پلیس: بگذریم. حالا بگو چرا شیشه همسایه را شکستی؟
پیرمرد: آقا، برای این که دلم برای بابام تنگ شده بود.
پلیس: چون دلت برای بابات تنگ شده بود، زدی شیشه پنجره همسایه را شکستی؟
پیرمرد: بله آقا، همین طور است.
پلیس: نمیفهمم، دلتنگی تو چه ربطی به شیشه شکستن دارد؟
پیرمرد: خیلی ربط دارد. آقا.
پلیس: میشود ربطش را بفرمایید آقای محترم؟
پیرمرد: بله آقا. من هر وقت شیشه میشکستم، همسایهها فوراً میرفتند پدرم را میآوردند.
پلیس: خوب؟
پیرمرد: وقتی پدرم میآمد، اول گوش مرا میگرفت میپیچاند و دو تا پسگردنی میزد و بعد شیشهبر خبر میکرد تا شیشه پنجره را بیاندازد.
پلیس: خوب، این چه ربطی به شیشه شکستن امروز تو دارد؟
پیرمرد: خیلی ربط دارد آقا.
پلیس: میشود ربطش را بفرمایید؟
پیرمرد: بله آقا، گفتم که دلم برای بابام خیلی تنگ شده بود.
پلیس: بله گفتی. ولی نگفتی چه ربطی به شیشه شکستن جنابعالی دارد.
پیرمرد: گفتم آقا.
پلیس: میشود یک بار دیگر بفرمایید؟
پیرمرد: بله آقا، می گویم. دلم برای بابام تنگ شده بود؛ زدم شیشه همسایه را شکستم تا آنها بروند پدرم را بیاورند تا مرا دعوا کند.
پلیس: مگر نگفتی که پدرت مرده است؟
پیرمرد: چرا آقا، گفتم.
پلیس: پس همسایهها پدرت را از کجا باید میآوردند؟
پیرمرد: ولی آقا، ما تازه به این محل آمدهایم. همسایهها نمیدانند که بابای من مرده است.
پلیس خودکار را روی ورقه گذاشت و قطره اشک گوشه چشمش را پاک کرد و به پیرمرد که دستها روی زانو، مودب نشسته بود، گفت: پدر جان، بروید خانه. من رضایت همسایه را میگیرم. فقط قول بدهید که دیگر سنگ پرت نکنید.
فخرالدین سیّدی
تابستان 1391
